|
۲۷ آذر ۱۳۸۷ |
|
گزارشي از زناني که با ايدز مي ميرند آزاده بهرامجي
فرخنده تا سه سال پس از آزادي از زندان چاره يي جز سپري کردن شب ها در پارک هاي جنوب تهران نداشت. او تا قبل از پا گذاشتن به خانه خورشيد که يکي از معدود پناهگاه ها و ملجاء زناني مانند او است، مجبور بود شب هاي سرد زمستان و روزهاي گرم تابستان را در خيابان ها و مناطق پرخطر تهران سپري کند و هر لحظه خود را در يک قدمي مرگ و تجاوز ببيند.
اما او اکنون با کابوس و تهديد ديگري رو به رو است. فرخنده در حالي که در اثر شدت سرفه چشم هايش آب افتاده به زن هايي که او را دوره کرده اند، مي گويد؛ «انگار سرطان ريه نمي خواهد دست از سر من بردارد. شوهر خدا بيامرزم هم در اثر سرطان از دنيا رفت،»
فرخنده به خوبي مي داند علت اصلي مرگ شوهرش چه بوده و چه آينده يي در انتظار او است، با اين وجود در تلاش است ديگران از رازي که در سينه دارد، مطلع نشوند. او روزها در حالي که خود را با ضرب گرفتن بر پشت يک سطل آشغال سرگرم مي کند در تلاش است تا دست کم روزهاي از عمر باقي مانده اش را با کابوس مرگ سپري نکند.
..... |